ساربوک

قهوه ی سردآقای نویسنده

  • نویسنده: روزبه معین
  • مترجم:
  • ناشر: نیماژ
  • شابک: 9786003673144
  • قطع: رقعی
  • قیمت: 23,000 تومان
معرفی کوتاه
کتاب «قهوه سرد آقای نویسنده» به چاپ چهاردهم رسید (البته تا زمان نگارش این مطلب). در روزگاری که تیراژ کتاب‌های معروف ادبی حتی به صد نسخه رسیده، پرفروش شدن یک کتاب رمان خبری مسرت‌بخش است. خصوصا وقتی خبردار می‌شویم در مراسم رونمایی کتاب، مخاطبان جوان ساعت‌ها در زیر بارش باران و تگرگ در صف انتظار ایستاده‌اند و 1000 نسخه چاپ اول در همان مراسم رونمایی به پایان می‌رسد و حتی گروهی بی‌کتاب مانده‌اند!‌
موجود
  • نویسنده
    روزبه معین
  • مترجم
  • ناشر
    نیماژ
  • شابک
    9786003673144
  • قطع
    رقعی
  • نوع جلد
    شمیز
  • سال چاپ
    96
  • نوبت چاپ
    6

درباره این کتاب می‌توان گفت در دوره‌ای که قصه از خیلی از رمان‌های ایرانی رخت بربسته (و شاید یکی از علت‌های کم شدن فروش داستان‌های مخصوصا جدی ایرانی همین باشد) نویسنده قصه خود را بدون لکنت تعریف می‌کند. قصه‌ای که تا حد زیادی جذاب است و خواننده را به دنبال خود می‌کشاند. در نثر معین اشکال عمده ادبی و دستوری نمی‌توان یافت. قصه روان تعریف می‌شود و مخاطب را تا پایان دنبال خود می‌کشد. هر چند کتاب مورد نقد و ایراد بعضی از منتقدین قرارگرفته است ولی جذابیت، کشش و فضای متفاوت قصه چیزی نیست که از کنار آن بتوان به سادگی گذشت. کدهایی در داستان وجود دارد که با خوانش یک بار اثر قابل کشف نیست و حتما باید دوبار خواندن را می‌طلبد.

این رمان دومین اثر «روزبه معین» است که به داستان زندگی یک روزنامه‌نگار و نویسنده می‌پردازد. داستان از یک خاطره دوران کودکی نویسنده آغاز می‌شود؛ زمانی که او عاشق دختری بوده که 15 سال از خودش بزرگ‌تر است. دختری که هر روز برای آموزش پیانو به خانه همسایه که زنی است کهنسال می‌آید. سال بعد روزی مرد نویسنده به یک کنسرت می‌رود و در آن عشق دوران کودکی خود را می‌بیند. دختر قطعه‌ای را تک‌نوازی می‌کند و آقای نویسنده متوجه می‌شود که این قطعه یکی از آن قطعاتی است که او در کودکی تغییر داده بوده است تا دختر دیرتر پیانو را یاد بگیرد.

وقتی این آهنگ تمام می‌شود، نوازنده نام اثر را «وقتی پسر بچه عاشق می‌شود» معرفی می‌کند و این شروع داستان‌های عجیب و غریب آقای نویسنده است...

  • در بخشی از متن کتاب می خوانیم:

«من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم،وقتی که فقط ده سال داشتم؛عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو می‌زد،منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسش باز می‌کردم،اونم میگفت:«ممنون عزیزم!»لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم!

پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو» چایکوفسکی را بهش یاد می‌داد و خوشبختانه به اندازه‌ی کافی بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی‌استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می‌گرفت. اما پشت دیوار، حال و روز من، چندان تعریفی نداشت، چون می‌دونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ نیست! واسه همین همه‌ی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز با سادیسمی تمام، یواشکی، ده صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت‌ها رو جابه‌جا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش یه صدایی تو گوشم داشت فریاد می‌کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود و...»

نظری تاکنون ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید.
دیدگاه خود را بنویسید
جهت ارسال دیدگاه وارد شوید



درحال بارگذاری، لطفا کمی صبر کنید