ساربوک

کتاب فروش خیابان ادواردبراون

  • نویسنده: محسن پوررمضانی
  • مترجم:
  • ناشر: چشمه
  • شابک: 9786002295682
  • قطع: رقعی
  • قیمت: 12,000 تومان
معرفی کوتاه
«کتابفروشی خیابان ادوارد براون» کتابی است راجع به کتاب‌ها ! این اثر شامل ۱۲ داستان کوتاه است که خاطرات یک سال فروشندگی یک کتاب فروش را در خیابان ادوارد براون روایت می کند. نویسنده‌ی کتاب -محسن پور رمضانی– که زمانی در همین خیابان کتابفروش بوده بعضی توصیفات کتاب را از تجربه‌های همان دوران الهام گرفته است. هدف اولیه‌ او نوشتن داستان‌هایی کوتاه در هر شماره ی مجله ی «خط خطی» بود تا با زبانی طنز و داستان‌هایی .متفاوت به معرفی کتاب برای مخاطبان مجله بپردازد.
موجود
  • نویسنده
    محسن پوررمضانی
  • مترجم
  • ناشر
    چشمه
  • شابک
    9786002295682
  • قطع
    رقعی
  • نوع جلد
    شمیز
  • سال چاپ
    94
  • نوبت چاپ
    2

«کتابفروشی خیابان ادوارد براون» کتابی است راجع به کتاب‌ها !
این اثر شامل ۱۲ داستان کوتاه است که خاطرات یک سال فروشندگی یک کتاب فروش را در خیابان ادوارد براون  روایت می کند.

نویسنده‌ی کتاب -محسن پور رمضانی– که زمانی در همین خیابان کتابفروش بوده بعضی توصیفات کتاب را از تجربه‌های همان دوران الهام گرفته است.   هدف اولیه‌ او نوشتن داستان‌هایی کوتاه در هر شماره ی مجله ی «خط خطی» بود تا با زبانی طنز و داستان‌هایی .متفاوت به معرفی کتاب برای مخاطبان مجله بپردازد.

 در نهایت همان  داستان‌ها خمیر مایه‌ی کتاب پیش رو شد تا خواننده را با  کتاب‌فروشی همراه کند که عاشق کتاب‌هاست. با آن‌ها حرف می‌زند,  می رقصد و زندگی می‌کند. فروشنده‌ی جوان که با  باز کردن یک کتابفروشی اجار‌ه‌ای رؤیای آشتی دادن آدم ها و کتاب‌ها را در سر می پروراند و به فکر رونق دادن کارش است,  همواره منتظر آمدن چند  مشتری درست و حسابی  است. او برای رسیدن به خواسته اش به هر ترفندی  -حتی با تحریک تمام حس‌های پنج‌گانه ی آدمی- دست می زند اما هربار شکست می‌خورد.
محسن پور رمضانی این مجموعه ی طنز را که نشان دهنده ی حقیقت تلخ جامعه ایست که در آن کتاب هیچ نقشی ندارد, با جمله ی زیر آغاز می‌کند :


«تقدیم به تو

آخرین بازمانده از نژاد در حال انقراض انسان کتاب خوان!»

 

قسمتی از کتاب:


«کتاب را می‌بندم و می‌خواهم از روی صندلی بلند شوم که احساس می‌کنم چیز سفتی به پای راستم ‌‌می‌خورد. با تعجب به پایم نگاه می‌کنم. پای چپم را می‌بینم که مثل یک تکه چوب خشک روی پای راست افتاده. چند بار از طرف مغز به پای چپ فرمان می‌دهم که حرکت کند و از روی پای راست برود کنار، اما نرون‌های عصبی نمی‌توانند پیام را منتقل کنند. ارتباط پای چپ با مرکز فرماندهی قطع می‌شود. بعد از چند ثانیه، دست چپ هم از کنترل خارج می‌شود و مثل یک تکه گوشت آویزان می‌افتد کنار صندلی. حس رییس‌جمهوری را دارم که از توی تلفن خبر کودتا را شنیده. نیروهای نظامی سنگربه‌سنگر نقاط حساس شهر را فتح می‌کنند. با دست راست گوشی تلفن را برمی‌دارم به اورژانس زنگ بزنم. هنوز شماره‌ی سوم را نگرفته‌ام که صدا و سیما هم فتح می‌شود. دیگر نه چیزی می‌بینم نه می‌شنوم. خوشبختانه مغزم هنوز کار می‌کند. حدس می‌زنم سکته‌ی ناقص زده‌ام. در آخرین لحظات به خودم دلداری می‌دهم حتماً یک نفر حال و روزم را می‌بیند و زنگ می‌زند به اورژانس. گوشی از دستم می‌افتد و پایتخت سقوط می‌کند.»
 

نظری تاکنون ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید.
دیدگاه خود را بنویسید
جهت ارسال دیدگاه وارد شوید



درحال بارگذاری، لطفا کمی صبر کنید